یکی دیگر از فواید کار، مسأله حفظ شخصیت و حیثیت و استقلال است که تعبیرهای مختلفی دارد، مثلا آبرو. انسان آنگاه که شخصیتش ضربه بخورد، آبرویش برود و تحقیر شود ناراحت می‌شود. انسان در اثر کار -و مخصوصاً اگر مقرون به ابتکار باشد- به حکم اینکه نیازش را از دیگران برطرف کرده است، در مقابل دیگران احساس شخصیت می‌کند، یعنی دیگر احساس حقارت نمی‌کند.

دو رباعی است منسوب به امیرالمؤمنین علی (ع) در دیوان منسوب به ایشان. در یکی می‌فرمایند:

لَنَقلُ الصَّخرِ مِن قُلَلِ الجِبال
اَحَبُّ اِلَیَّ مِن مِنَنِ الرِّجال
یَقولُ النّاسُ لی فی الکَسبِ عارٌ
فَإِنَّ العارَ فی ذُلِّ السَّؤالِ

برای من سنگ‌کشی از قله‌های کوه (یعنی چنین کار سختی) گواراتر و آسان‌تر است از اینکه منت دیگران را به دوش بکشم. به من می‌گویند در کار و کسب ننگ است (می‌دانیم همین کارهایی که ما اسمش را عملگی می‌گذاریم علی(ع) انجام می‌داد…) و من می‌گویم ننگ این است که انسان نداشته باشد و از دیگران بخواهد.

در رباعی دیگر می‌فرماید:

کُدَّ کَدَّ العَبدِ إن اَحبَبتَ اَن تُصبِحَ حُرّاً
وَ اقطَعِ الآمالَ مِن مالِ بَنی آدَمَ طُرّاً
لا تَقُل ذا مَکسَبٍ یُزری فَقَصدُ النّاسِ اَزری
اَنتَ ما استَغنَیتَ عَن غَیرِکَ اَعلَی النّاسِ قَدراً

اگر می‌خواهی آزاد زندگی کنی، مثل برده زحمت بکش. آرزویت را از مال هر کس که باشد ببُر و قطع کن. نگو این کار مرا پست می‌کند، زیرا از مردم خواستن از هر چیزی بیشتر ذلت می‌آورد. وقتی که از دیگران بی‌نیاز باشی، هر کاری داشته باشی از همه مردم بلندقدرتر هستی.

 

(تعلیم و تربیت در اسلام؛ شهید مرتضی مطهری)

[در احادیث اهل بیت (ع)]
تأکید شده است بر عدالت بین فرزندان (1): در محبت، در لطف و توجه، حتی در بوسیدن آنها و نیز در عطا و بخشش به آنها. (2)

تأکید شده است بر لبخند زدن به چهره فرزند؛ پس مسأله «محبت به فرزند» اساس کار تربیت فرزند است (3) و اگر فرزندان متعددند عدالت در آن «مسأله دوم» است.

اما در همین محبت نیز باید اعتدال داشت و بیش از حد لایق نباید باشد که باز مایه فساد خواهد بود. (4)

پ.ن:
1) رسول خدا (ص): «اِنَّ اللهَ تَعالی یُحِبُّ اَن تَعدِلوا بَینَ اَولادَکُم حَتی فی القُبُل»

2) رسول خدا (ص): «اِعدِلوا بَینَ اَولادَکُم بِالحُبِّ کَما تُحِبّونَ اَن یَعدِلوا بَینَکُم فِی البِرِّ وَ اللُّطفِ»

3) حضرت علی (ع): «رَحِمَ اللهُ عَبداً اَعانَ وَلَدَهُ عَلی بِرِّه بِالاِحسانِ اِلَیه، التَّأَلُّفِ له و تَعلیمَه و تَأدیبَه»

4) امام بباقر (ع): «شَرُّ الآباءِ مَن دَعاهُ البِرُّ اِلی الاِفراطِ»

(گامی در مسیر تربیت اسلامی، ج3؛ دکتر رجبعلی مظلومی)

علی (ع) می‌فرماید: «اَقبَحُ الصِّدقِ ثَناءُ الرَّجُلِ عَلی نَفسِه»: زشت‌ترین راست‌گویی‌ها، تعریف نمودن شخص از خودش است.
گاه ممکن است استادی به دلیل باوری که نسبت به توان و تجربیات خویش دارد، گرفتار هوای نفس گشته، متأسفانه به صورتی مشمئزکننده به تعریف از خود بپردازد که صد البته چنین امری اثر معکوس خواهد داشت. زیرا هر کس به اقتضای فطرت خویش از افراد خودپسند و خودستا بیزار است؛ بنابراین جایگاه چنین استادی پایین آمده، ارزش او در نگاه مخاطب کاسته می‌شود.
به راستی چقدر زشت است که کسی از توانمندی‌های خویش تعریف کند و خود را به خاطر آن‌ها بستاید؛ به ویژه کسی که قرار است راهنما و مرشد گروهی دیگر باشد!
خود ستوده است هر که اهل بود
خودستایی نشان جهل بود
(فخرالدین عراقی)
علی (ع) می‌فرماید: «مَن رَضِیَ عَن نَفسِه کَثُرَ السّاخِطُ عَلَیه»: هرکه از خود راضی باشد، خشم‌گیرندگان بر او بسیار خواهند بود.
البته گاه نیز ممکن است استادی با نیت خیر و تنها به جهت معرفی بیشتر توان و تجربیات خود اقدام به چنین عملی نماید؛ ولی ناآگاهانه و ناشیانه توانایی‌های خود را به شکلی افراطی و صریح عرضه نماید که نتایج منفی این عمل بسیار بیشتر از جنبه‌های مثبت آن خواهد بود. اگر به راستی چنین انگیزه‌ای در کار است، استاد باید به طور غیر صریح و به گونه‌ای که موهم خودستایی نباشد ویژگی‌های خود را بیان کند.

(اخلاق تدریس؛ ا.ف.(امیدوار)؛ با اندکی تصرف)

برای فرزند ما، متن زندگی «نان» نیست که بگوییم «بابا نان داد» تا شاد شود. «خانه» هم نیست که در آن آرام بگیرد. لوازم و اسباب بازی هم نیست که بدان اکتفا کند.
«احساس انس» است با آدم‌های جنبنده و پویا که محیط فرزند را فراگرفته‌اند… با دل‌هایی که در کنار او و به خاطر او و در رابطه با او می‌تپند.
کسی که غذای فرزند را به بهترین شکل فراهم می‌دارد؛ کسی که بهترین کاخ و باغ را برای فرزند تهیه می‌دارد (مانند یک کودکستان عالی)، کسی که وسایل تفریح را برای فرزند تهیه می‌کند، و انتظار دارد که بچه راضی شود و آرام گیرد و عادت کند، در اشتباه است.
ممکن است ساعاتی چند یا چند روزی سرگرم شود و همان سرگرمی او را راضی نشان دهد؛ اما به محض «بیدار شدن و توجه و فراغت از غفلت» فریاد می‌دارد که : نه، نه، می‌خواهم آدم ببینم؛ آدم مهربان، آدم وابسته به دل من، وابسته به جان من، وابسته به اصالت من، یعنی مادر، یعنی پدر. می‌خواهم به آنها نگاه کنم، دست آنها را لمس کنم، بوی تن آنها را حس کنم، خود را در کنار آنها و در آغوش آنها یافته باشم.
این، نیاز اصلی فرزند است و هر چه جز این است فرع است بر همین اصل.

(گامی در مسیر تربیت اسلامی جلد سوم؛ دکتر رجبعلی مظلومی)

حضرت علی (ع) می‌فرماید:
«لَیسَ کُلُّ مَکتومٍ یَسوغُ اِظهارُهُ لَکَ و لا کُلُّ مَعلومٍ یَجوزُ اَن تُعَلِّمَهُ غَیرَکَ»: این گونه نیست که هر آنچه پنهان است سزاوار آشکار شدن از سوی تو باشد و نیز مجاز نیستی هر آنچه را که برای تو معلوم است به دیگری تعلیم نمایی.

و نیز در روایت دیگری می‌فرماید:
«لا تُحَدِّث النّاسَ بِما لا یَعلَمونَ فَیَطغَوا و یَکفُرُوا»: با مردم هر آنچه را نمی‌دانند مگو؛ چه بسا سبب طغیان و کفر آنها می‌گردد.

روشن است که میزان فهم و ظرفیت درک متعلمین با یکدیگر تفاوت فاحش دارد و بسیاری از دانسته‌های استاد برای آنها قابل درک و هضم نیست. داستان حضرت خضر و حضرت موسی نمونه‌ای بارز از این امر است.
گاه شنیده می‌شود استادی برای جذابیت درس و کلاس خود به طرح مسائلی می‌پردازد که با عقل «دو دو تا چهار تا»ی متعلم سازگار نیست و پذیرش آن مطالب برایش بسیار سخت می‌نماید؛ لذا دانشجو آنها را خرافه انگاشته، انکار می‌کند و چه بسا استاد خویش را نیز شخصی غیر منطقی و خرافی می‌خواند و به دیگر سخنان منطقی و مستدل او نیز با دیده تردید و دودلی می‌نگرد…
لذا امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید:
«لا تَقُل ما لا تَعلَم، بَل لا تَقُل کُلَّ ما تَعلَم»: آنچا را که نمی‌دانی مگو؛ بلکه همه آنچه را که می‌دانی نیز نگو.

(اخلاق تدریس؛ ا.ف. (امیدوار)؛ نشر معارف)

محصلی بود زیرک و بی آرام. درسش را تمام کرده بود و می‌خواست برگردد و بار مسئولیتش را به مقصد برساند [مردم را دعوت به حق کند.] بارش را بست و برای خداحافظی نزد استاد رفت. استاد اجازه‌اش نداد و گفت: درست است که حرفها را می‌دانی، اما هنوز روشها را نیاموخته‌ای. اما او گوشش بدهکار نبود و راه افتاد. در راه به روستایی رسید. در مسجد خانه گرفت تا مردم برای نماز جمع شدند و نماز عشا را خواندند. او دید که ملا نمازش را غلط می‌خواند. خوب دقت کرد، دید اصلا هیچ نمی‌داند. اصلا از تجوید و قرائت بویی نبرده است. سرش سوت کشید… بعد از نماز دید که ملا بر منبر نشست و به وعظ و خطابه مشغول شد و آن هم چه وعظ و خطابه‌ای!
دیگر طاقت نیاورد و دادش درآمد که بیا پایین! مگر مجبوری که بی سواد، مردم را ضایع کنی؟ غوغایی به پا شد. مردم منتظر آخر صحنه بودند. ملای زیرک در میان آن همه غوغا و فریاد، آرام آرام سرش را تکان داد و با خود گفت: “صدق رسول الله!”. در برابر این فیلم، حتی طلبه مسئول که طاقتش را باخته بود، مسحور شد که این دیگر یعنی چه؟
هنگامی که همه تشنه و ساکت شدند، ملا توضیح داد که دیروز از این ده و مردم خسته شده بودم. می خواستم بروم. در راه به بالای آن کوه رسیدم و آنجا نشستم و با خستگی‌ها خوابم برد. در خواب رسول الله را دیدم که به من گفت: “مبادا این ده را تنها بگذاری. به زودی شیطانی می‌آید که می‌خواهد دین من را ضایع کند. تو پاسدار ده باش! “آن شیطان همین است که می‌بینید! اعوذ بالله من الشیطان الرجیم!”
مردم که شیطان را در خانه خدا گیر آورده بودند، امان ندادند و چنانش کوفتند که توان نماند! بیچاره به یاد استاد افتاد. پیش استاد بازگشت و مدتی ماند و روشها را شناخت. استاد به او جازه داد که برود.
برای اینکه خودش را بشناسد به همان ده آمد. این بار پشت سر ملا ایستاد و با او نماز خواند و مدافع او شد و به او کمک می‌کرد. ملا که دید مریدی دلسوز به همراه دارد او را نزدیک خود کرد. رفته رفته ملا خود را شناخت و دید که منبر کسر شأن اوست. به محراب قناعت کرد و منبر را به او واگذاشت.
یک شبی که طلبه جوان به منبر رفته بود، سخن را به معاد کشانید و اشکها را حسابی از چشمها جاری ساخت. آنگاه گفت: در خواب دیدم که قیامت به پا شده و عذابها آماده گردیده. به یاد رسول الله افتادم. خودم را به او رساندم و گریه کردم. حضرت فرمود: “از فلانی (ملای ده) امانی داری؟ هر کس از او یک مو به همراه داشته باشد در امان است!” این بگفت و از ملا تقاضا کرد که مرا امانی بده! ملا که خود را شناخته بود(!) دستی به صورتش کشید و او را امانی داد. او هم امان را بوسید و مردم را تحریک کرد که امانی بگیرند!
از اطراف تقاضا شروع شد. با کمبود عرضه وضع بدی پیش آمد. جمعیت دیگر مهلت نمی‌دادند که ملا امانی بدهد، خودشان امانها را از سر و صورت ملا می‌گرفتند. چیزی نگذشت که ملا بی‌مو شد. اما او دست بردار نبود و مردان را با ظلمها و آب دزدیدن‌ها و زنها را با غیبتهایشان تحریک می‌کرد. ملا که در زیر دست و پاها، خونین و بی‌رمق افتاده بود با ناله پرسید: آخر تو کی این خواب را دیدی؟ لعنت بر این خواب! او با نگاهی پرمعنا جوابش را داد: تو چه وقت آن خواب را دیده بودی؟ لعنت بر آن خواب!

(مسئولیت و سازندگی ج2؛ علی صفایی حائری؛ با اندکی تصرف و تلخیص)

… امروز هم این را نقص می شمارند که هدف آموزگار فقط این باشد که یک سلسله معلومات، اطلاعات و فرمول در مغز متعلم بریزد، آنجا انبار بکند و ذهن او بشود مثل حوضی که مقداری آب در آن جمع شده است. هدف معلم باید بالاتر باشد و آن این است که نیروی فکری متعلم را پرورش و استقلال بدهد و قوه ابتکار او را زنده کند، یعنی کار معلم در واقع آتشگیره دادن است. فرق است میان تنوری که شما بخواهید آتش از بیرون بیاورید و در آن بریزید تا این تنور را داغ کنید و تنوری که در آن هیزم و چوب جمع است، شما آتشگیره از خارج می آورید، آنقدر زیر این چوبها و هیزم ها آتش می دهید تا خود اینها کم کم مشتعل بشود و تنور با هیزم خودش مشتعل گردد…
جمله ای دارند امیرالمومنین که در نهج البلاغه است… می فرمایند: “اَلعِلمُ عِلمانِ: عِلمٌ مَطبوعٌ و عِلمٌ مَسموعٌ. وَ لا یَنفَعُ المَسموعُ اِذا لَم یَکُنِ المَطبوعُ” علم دو نوع است: یکی علم شنیده شده یعنی فراگرفته از خارج، و دیگر علم مطبوع. علم مطبوع یعنی آن علمی که از طبیعت و سرشت انسان سرچشمه می گیرد، علمی که انسان از دیگری یاد نگرفته و معلوم است که همان قوه ابتکار شخص است. بعد می فرماید: و علم مسموع اگر علم مطبوع نباشد فایده ندارد… افرادی هستند که اصلا علم مطبوع ندارند. منشأ آن هم اغلب سوء تعلیم و سوء تربیت است، نه اینکه استعدادش را نداشته اند.
(تعلیم و تربیت در اسلام؛ شهید استاد مرتضی مطهری)

هنگامی که هدف روشن نباشد، بر فرض جنبشی و شوری باشد، تقلیدی و سنتی است، ریشه‌ای ندارد و باری نمی‌آورد… من افرادی را دیده‌ام که در دوره‌های بالا به حسرت رسیده‌اند که آخر چه‌کاره‌ایم و چه خاصیتی داریم و یا به نفرت دست داده‌اند که ما بی‌فایده‌ایم و انگل و حتی مضر و مفسدیم. چرا؟ چون این سؤال باید از روز اول طرح شده باشد و جواب گرفته باشد، و باید استاد این مسأله را حل کرده باشد؛ آن هم نه به طور کلاسیک که بدان “أَیَّدَکَ اللهُ تعالی”، و تو باید این هدف را داشته باشی.
هدف تزریقی و تحمیلی نیست و مربی آن نیست که هدف را به زور بقبولاند. مربی کسی است که مقدمات تصمیم را فراهم می‌کند و زمینه را می‌چیند تا طرف، خود تصمیم بگیرد و بیاید.
می گویند پادشاهی بازی داشت و به آن سخت علاقه‌مند بود و گفته بود اگر کسی خبر مرگش را به من بدهد، خود به مرگش می‌رسد.
از قضا باز افتاد و مرد و همه از ترس، سر به گریبان که چه کنیم و چه بگوییم که این مرگ، مرگی برای ما سبز نکند. رندی از اطرافیان عهده‌دار شد که در برابر جایزه‌ای هنگفت این کار را به عهده بگیرد و خبر مرگ را به شاه برساند.
یک روز گفت و گو از بازهای شکاری به میان آورد و شاه از باز خود گفت. رند زمزمه کرد: اما غذا نمی‌خورد. شاه پرسید: چرا؟ و او ادامه داد که آب هم نمی خورد. شاه بر پا نشست که آخر چرا؟ و او به آرامی گفت: حتی پرواز هم نمی‌کند. شاه گفت: لابد مرده است. رند با شتاب گفت: قربان من نگفتم، خودتان فرمودید.
مربی کسی است که چیزی [از اینکه هدف چه باید باشد] نمی‌گوید، اما چیزهایی می‌گوید که چنین برداشتی را آسان می‌کند و هدف را به دست می‌دهد و آنگاه این هدف را با هدف‌های دیگر مقایسه می‌کند تا طرف، خود، رجحان آن را بیابد و آگاهانه انتخاب کند و به سویش بشتابد.

(استاد و درس؛ علی صفایی حائری)

… انبیا (ع) برای سرکوب کردن قوای نفسانی انسان نیامده‌اند؛ بلکه هدف آنها کنترل و مهار این قوای درونی در مسیر صحیح بوده است. یک وقت اشتباه نشود و افراطی‌گری در معارف به وجود نیاید. انبیای الهی (ع) نیامده‌اند که جلوی تحصیل مال را از هر طریقی مثل تجارت، صناعت و زراعت بگیرند؛ آنها نمی‌گویند که به عنوان مثال نکاح نباشد. انبیا (ع) به طور کلی در مقابل این قوا و کشش‌های نفسانی نایستاده‌اند؛ بلکه همت آنها در جهت مهار این قوا از افسارگسیختگی، مصرف شده است.
این تمایلات [شهوت و غضب] در کانون وجود انسان، توسط خداوند متعال قرار داده شده است. او خیر محض است و هر چه را در عالم وجود آفریده باشد، جنبه خیر و صلاح دارد. بنابراین اصل وجود این قوای نفسانی خیر است. ولی چون انسان «بی نهایت طلب» است، در استفاده و بهره گیری از این قوا دچار افراط می‌شود و برای خود حد و مرزی قائل نیست. انبیا (ع) آمده‌اند تا جلوی این بی بند و باری و افراط را بگیرند. به تعبیر اهل علم: انبیا (ع) می‌خواهند جلوی اطلاق این نیروهای مطلق را بگیرند، نه اینکه آنها را به طور کلی قلع و قمع کنند.

(ادب الهی، کتاب پنجم: تربیت مربّی؛ مرحوم آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی)

کسانی که می خواهند در جامعه و در هر محیط دیگری به عنوان مربی آموزش دهنده و تربیت کننده دیگران باشند، باید برای تصدی این امر شرایطی را احراز نمایند. در اینجا بدون مقدمه به سراغ اساسی ترین شرط در این رابطه می روم.
اولین و اساسی ترین شرط در این زمینه آن است که مربیان باید ابتدا خود را ساخته باشند تا بتوانند دیگران را بسازند. کسی که خودش را نساخته و یا تربیت نکرده باشد، اگر هم بخواهد دیگران را تربیت کند، نه تنها فایده ندارد، بلکه گاهی روی آنها اثر عکس می گذارد. کسی که خودش مؤدب به آداب شرع و عقل نیست چگونه می تواند دیگری را مؤدب به آداب شرع و عقل کند!؟… این نکته در روایات ما نیز تحت عناوین مختلفی وارد شده است.
روایتی از امام علی(ع) نقل شده است که حضرت می فرماید: «اَفضلُ الاَدَبِ ما بدأتَ به نفسُکَ» با فضیلت ترین تربیت ها آن است ک انسان ابتدا خود را تربیت کند یعنی ابتدا باید خودت را تربیت کنی و اگر از عهده آن بر آمدی به سراغ تربیت دیگران بروی. حضرت در تعبیر دیگری می فرمایند «عَجبتُ لِمَن یَتَصَدّی لِصَلاحِ النّاس و نفسُه اشدُّ شیءٍ فساداً» در شگفتم از کسی که می خواهد زمام امر تربیت مردم را به دست بگیرد و حال اینکه نفس خودش از نظر فساد و خرابی در بدترین وضعیت قرار دارد.
(ادب الهی، کتاب پنجم: تربیت مربّی؛ مرحوم آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی)